شمارهٔ ۱۲۱۷

ای باد، لطفی کن برو در کوی جانان ساکنک

احوال من در گوش او یک لحظه بر خوان ساکنک

گر خسته ای آمد به جان، گر زنده می خواهی دلی

از لعل شکر بار خود بفرست درمان ساکنک

رفتم ز جان برخاستم در خواب بود آن نازنین

از خواب خوش برخاستم ترسان و لرزان ساکنک

چون خاست او از خواب خوش، افتادم اندر پای او

برداشت سر از پای خود خندان و نازان ساکنک