شمارهٔ ۱۲۳۳

مده پندم که من در سینه سودایی دگر دارم

زبان با خلق در گفت است و دل جایی دگرد

خرامان هر طرف سروی و جان من نیاساید

که من این خار خار از سرو بالایی دگر دارم

مرا این تشنگی از بهر آبی دیگرست، ارنه

نمی بینی که در هر دیده دریایی دگر دارم

طبیبا، خویش را زحمت مده چون به نخواهم شد

که من اندر سر شوریده سودایی دگر دارم