شمارهٔ ۱۲۴۲

من و شبها و یاد آن سرکویی که من دانم

دلم رفته ست و جان هم می رود سویی که من دانم

صبا بوهای خوش می آرد از هر بوستان، لیکن

که خواهد زیست، چون می نارد آن بویی که من دانم

سر خود گیر و رو، ای جان دل برداشته، از تن

که این سر خاک خواهد گشت در کویی که من دانم

اگر تن مو شد و گر بگسلد جان نیز، گو بگسل

مرا از دل نخواهد رفت آن مویی که من دانم