شمارهٔ ۱۲۵۱

چمن چون بوی تو آرد، به بویت در چمن میرم

به یاد قد تو در سایه سرو سمن میرم

زیم از تو، بمیرم هم ز تو فارغ ز جان و تن

نیم چون دیگران کز جان زیم یا خود ز تن میرم

خوش آن وقتی که تو از ناز سویم بنگری و من

به زاری کشته، انگشت او فگنده در دهن میرم

شدم رسوا درون شهر، در صحرا روم، اکنون

که رسواتر شوم، گر در میان مرد و زن میرم