شمارهٔ ۱۲۵۲

سواره آمدی و صید خود کردی دل و تن هم

کمند عقل بگسستی لجام نقس توسن هم

به دامن می نهفتم گریه ناگه مست بگذشتی

شدم رسوا من تر دامن و صد چاک دامن هم

تو ناوک می زنی بر جان و جان من همی گوید

که چشم بد جدا زان ناوک و زان ناوک افگن هم

نهادم هر چه بود از سر، سری مانده مرا بر تن

چو بار سر سبک کردی، سبک کن بار گردن هم