شمارهٔ ۱۲۵۵

ز دستم شد عنان دل، چه داند کس که من چونم؟

درین تیمار بی حاصل چه داند کس که من چونم؟

من و شبها و نقش او که بر وی فتنه شد جانم

همه روزم بدو مایل، چه داند کس که من چونم؟

زند هر دم ز بدخویی مرا سنگ جفا بر جان

از آن بدخوی سنگین دل، چه داند کس که من چونم

شب حامل برای من بزاید هر زمان دردی

ز درد این شب حامل، چه داند کس که من چونم؟