شمارهٔ ۱۲۵۶

بدو بودم شبی، افسانه آن شب بگوییدم

وگر میرم به تعظیم سگان او بموییدم

مرا امروز در دار بلا جلوه ست بهر او

سرود جلوه کان در نوحه گویند آن مگوییدم

شهید خنجر عشقم به خون دیده آلوده

به خاکم همچنان پر خون در آرید و مشوییدم

گلی کز خاک من روید، به گوش اهل دل گوید

که من بوی فلان دارم، مبوییدم، مبوییدم