شمارهٔ ۱۲۵۷

نگارا، عزم آن دارم که جان در پایت افشانم

به بوسه از لب شیرین تو انصاف بستانم

مرا تا داده ای رخصت که گه گه می گذر در ره

چنانم کشتی از شادی که ره رفتن نمی دانم

میسر نیست کز زلف تو سوی خود کشم مویی

اگر چه روزگاری شد که در دنباله آنم

مسلمان نیستم، گر نیست زلفت کافر مطلق

که کافر می کند آن را که می گوید مسلمانم