شمارهٔ ۱۲۷۴

هر دم غم خود با دل افگار بگویم

چون زهره آن نیست که با یار بگویم

دشنام که می گفت شبی، هم ز زبانش

هر دم به هوس خود را صد بار بگویم

هر شب روم اندر سر آن کوی و غم خود

چون نشنود او، با در و دیوار بگویم

کو جان گرفتار که باور کند از من؟

گر من غم این جان گرفتار بگویم