شمارهٔ ۱۲۸۱

بتی هر روز بر دل میر سازم

به خوردن خون خود را تیر سازم

تنی پیرم گرفتار جوانان

بدین طفلی چه خود را پیر سازم؟

دل پاره نیارم دوخت هر چند

رگ جان رشته تدبیر سازم

چو کافوری نخواهد گشت روزم

ضرورت با شب چون قیر سازم