شمارهٔ ۱۲۹۶

نمی داند مه نامهربانم

که دور از روی خویش بر چه سانم؟

چو زلف بیقرارش بیقرارم

چو چشم ناتوانش ناتوانم

برو، باد و گدایی کن به کویش

بگو با آن مه نامهربانم

«که گر چه می نهی بار فراقم

وگر چه می زنی تیغ زبانم