شمارهٔ ۱۳۱۲

از غمزه ناوک زن شدی، آماج گاهت دل کنم

هر روز جانی بایدم تا بر درت منزل کنم

دل رفت و جان هم می رود، گویی که بی ما خوش بزی

گیرم که هر کس دل دهد، جان از کجا حاصل کنم؟

جو جو ببرم خوش را از تیغ بر خاک درت

تا خوشه مهرم دهد، تخم وفا در گل کنم

حاصل مرا صبح طرب، دل عاشق شبهای غم

بد روز مادرزاد را از حیله چون مقبل کنم