شمارهٔ ۱۳۱۹

دیدم بلای ناگهان عاشق شدم، دیوانه هم

جانم به جان آمد همی از خویش و از بیگانه هم

دیوانه شد زو عشق هم، ناگه برآورد آتشی

شد رخت شهری سوخته، خاشاک این ویرانه هم

شمع اند خوبان کاهل دل دانند سوز داغ شان

این چاشنیها اندکی دارد خبر، پروانه هم

مانده دو چشم من به ره، جانا، مکن بیگانگی

این خانه اینک ز آن تو، می بایدت آن خانه هم