شمارهٔ ۱۳۲۳

ملکت عشق ملک شد از کرم الهیم

پشت من و پلاس غم اینست قبای شاهیم

قاضی شهرم ار کشد، بهر وطن روا بود

خاصه که آب دیدگان داد به خون گواهیم

شد سیهم ز عشق رو، گریه در او از آن کنم

گریه چه سود، چون ز رخ شسته نشد سیاهیم

چند به ناز خفتنت، وه که مباد ناگهان

شعله به دامنت زند ناله صبحگاهیم