شمارهٔ ۱۳۴۵

نکنم ز عشق تو به که سر گناه دارم

چه کنم، نمی توانم دل خود نگاه دارم؟

چو نیایی و نیاید ز رهی جز آنکه پیشت

جگری به خاک ریزم، نظری به راه دارم

ز فراق شهر بندم، به کدام سو گریزم؟

که به گرد قلعه جان ز بلا سپاه دارم

شبکی ز سوز سینه کنمت چو شمع روشن

همه تیرگی که در دل ز شب سیاه دارم