شمارهٔ ۱۳۵۵

من اگر بر در تو هر شبی افغان نکنم

خویش را شهره و بدنام بدینسان نکنم

گر دهم دردسری تنگ میا بر من، ازآنک

نتوانم که تو را بینم و افغان نکنم

روزی از یاد رخت پیش گلی خواهم مرد

من همان به که گذر بیش به بستان نکنم

وه که دیوانه دلم باز به بازار افتاد

من نمی گفتم کافسانه هجران نکنم