شمارهٔ ۱۳۶۳

خرم آن روز که من آن رخ زیبا بینم

او کند ناز و من از دور تماشا بینم

دوش مه دیدم و گفتم که ترا می ماند

زهره ام نیست ازین شرم که بالا بینم

لشکر جانش که پیراهن دلها گویی

بس منش خواهم از اغیار که تنها بینم

دل من گاه خرامیدنش از دست برفت

هر کجا پای نهاده ست من آنجا بینم