شمارهٔ ۱۳۶۹

کس بدین روز مبادا که من بد روزم

کس بدین گونه مسوزاد که من می سوزم

دین نمانده ست که تا نامه عصمت خوانم

دل نمانده ست که تا تخته صبر آموزم

شبی بسی رفته به بیداری و آن بخت نبود

که دمد صبح مرادی ز رخت یک روزم

آخر، ای چشمه خورشید، یکی رو بنمای

چند گه تا به سحر همچو چراغ افروزم