شمارهٔ ۱۳۸۰

دوش رخ بر آستانش سوده ام

گرد دولت را بر او اندوده ام

جان بهانه جوی و می بینم رخت

بین که من بر خود چه نابخشوده ام!

از درت سنگی زدندم نیم شب

سگ گمان بردند و آن من بوده ام

درپذیر، ای کعبه، چو مردم به راه

گر نکردم حج، رهی پیموده ام