شمارهٔ ۱۳۸۱

هر شبی با گریه های خود خوشم

گر چه هست آن روغنی بر آتشم

مرگ شیرین شد مرا از عیش تلخ

زنده گردم، وه کزین شربت خوشم

گل ز باغ وصل نزدیکان برند

من چو سگ از دور با سنگی خوشم

ای که پابوسی، فغانم زن که من

زاهد کویم، ولی شاهدوشم