شمارهٔ ۱۴۰۵

عمرم گذشت و روی تو دیدن نیافتم

طاقت رسید و با تو رسیدن نیافتم

گفتم «رخت ببینم و میرم به پیش تو»

هم در هوس بمردم و دیدن نیافتم

گفتی به خون من سخنی، هم خوشم، ولیک

چه سود کز لب تو شنیدن یافتم

دی با درخت گل به چمن همنشین شدم

خود باغبان در آمد و چیدن نیافتم