شمارهٔ ۱۴۰۹

هر شب فتاده بر در تو خاک در خورم

یک شب مگر ز بام تو سنگی دگر خورم

جایی که تو کمان کشی، ای نخل فتنه بار

پیکان آب داده چو خرمای تر خوردم

روزی که بینمت ز پی دیدن دگر

شب تا به روز حسرت روز دگر خورم

گر تو خوشی که برگ مرادی نباشدم

از شاخ عمر خویش مبادا که برخورم