شمارهٔ ۱۴۱۱

امشب من آن نیم که فغان را فرو برم

طوفان کنم ز دیده، جهان را فرو برم

شمعی به سینه و نتوانم برون دهم

جان سوخت، چند سوز نهان را فرو برم

بشناختم که لذت شمشیر و تیر چیست؟

هر دم ز بس که آه و فغان را فرو برم

خونابه می خورم ز دل آن دولت از کجا؟

کز لعل یار شربت جان را فرو برم