شمارهٔ ۱۴۲۵

خراب کرد به یک بار خواب نرگس مستم

خبر دهید به جانان که دل برفت ز دستم

ز بس که این دل خون گشته در دوید به چشمم

نایستاد دلم تا میان خون ننشستم

هزار شب رود و من به خواب چشم نبندم

کنون چگونه ببندم که از نخست نبستم

مه من ار به تو بینم، «بت چه پرستی؟»

چو دین به کار تو کردم، چگونه بت نپرستم؟