شمارهٔ ۱۴۳۲

غمم بکشت که از یار مانده ام، چه کنم؟

به دست هجر گرفتار مانده ام، چه کنم؟

نماند طاقت زاری و ناله ام، آن شوخ

نمی رود ز دل زار، مانده ام، چه کنم؟

برون دهم غم هجران و باورم نکند

اسیر صحبت اغیار مانده ام، چه کنم؟

شدم ز یار و ز خویش و ز جان و دل بیزار

که هم ز خویش و هم از یار مانده ام، چه کنم؟