شمارهٔ ۱۴۳۳

برونم از دل پر خون نمی شوی، چه کنم؟

ز جان سوخته بیرون نمی شوی، چه کنم؟

تویی به حسن چو لیلی، ولیک هیچ شبی

انیس خاطر مجنون نمی شوی، چه کنم؟

به یک فسون که بگردی، در آمدی به دلم

کنون ز دل به صد افسون نمی شوی، چه کنم؟

هزار قصه نوشتم ز خون دل بر تو

تو هیچ بر سر مضمون نمی شوی چه کنم