شمارهٔ ۱۴۳۴

گذشت یار و نسازم به خوی او، چه کنم؟

چو صبر نیست ز روی نکوی او، چه کنم؟

رقیب گویدم، ای خون گرفته، چشم ببند

چو عاشقم من مسکین به روی او، چه کنم؟

شدم اسیر سمند و خلاص می جویم

ولیک می کشدم دل به سوی او، چه کنم؟

به جوی اوست کنون آب و من چنین تشنه

ولی ز خون من است آب جوی او، چه کنم؟