شمارهٔ ۱۴۴۷

من آنچه دوش بدین جان مبتلا گفتم

همه حکایت آن طره دو تا گفتم

گرت هوای می است و شرابخواره من

بیا که خون دل و دیده را صلا گفتم

به شهر در دف رسواییم بزد همه خلق

کجا به پیش تو دیوانه ماجرا گفتم

هنوز باز نمی آید این دل بی شرم

تبارک الله تا من بدو چها گفتم