شمارهٔ ۱۴۴۸

نبودی آن که منت دلنواز می گفتم

چرا ز ساده دلی با تو راز می گفتم؟

همه حکایت ناز تو گفتمی، زین پیش

کنون بلای من است آن که ناز می گفتم

دلا، بسوختی و تلخ می نمود ترا

من ار ز پند حدیثیت باز می گفتم

خوش آن شبی که به روی تو باده می خوردم

به آب دیده همه شب نیاز می گفتم