شمارهٔ ۱۴۷۸

ای وجود تو دیده جانم

جسم پیدا و جان پنهانم

بس که سوی تو می دوم به خیال

سوی خود باز ره نمی دانم

گه کرشمه کنی و گاهی ناز

من بدین گونه زیست نتوانم

مهرت از جان من برون نرود

جان من، گر برون رود جانم