شمارهٔ ۱۴۷۹

سحرگه که بیدار گردیده بودم

صبوحی دو سه باده نوشیده بودم

شدم بامدادان بدانسان که دل را

کنم خوش که محمود ژولیده بودم

بتم ناگه آمد به پیش و ز دستم

فرو ریخت هر گل که برچیده بودم

بدیدم رخش را و دیوانه گشتم

من این روز را پیش از این دیده بودم