شمارهٔ ۱۴۸۶

بحل کن آن همه خونها که در غمت خوردم

که عمری از دل و جان شکر این کرم کردم

حدیث وصل نگویم که گفته شد روزی

ز بخت بد چه لگدها که بر جگر خوردم

بمردم و ندهم درد خود برون، زیراک

کجاست دل که شناسد حلاوت دردم

چنان خوش است جفایت که گر تو تیر زنی

قبول اگر نکنم من به دیده، نامردم