شمارهٔ ۱۴۹۳

گر من به کمند تو گرفتار نباشم

افتاده درین سایه دیوار نباشم

آخر ز تو چیزی ست درین سینه، وگرنه

چندین به سر کوی تو بیدار نباشم

زنجیر گشایم، ببرد زلف تو، گر من

نوبرده آن غمزه خونخوار نباشم

خونها خورم و شکر تو گویم که ازین می

یک لحظه ز اقبال تو هشیار نباشم