شمارهٔ ۱۴۹۴

چون دولت آن نیست که پهلوی تو باشم

کم زان که فتاده به سر کوی تو باشم

کشتن چو ترا خوی شد، اکنون من و این درد

یک روز مگر راتبه خوی تو باشم

هر صبح به قبله همه خلق و من بدکیش

افتاده در اندیشه ابروی تو باشم

روز از هوس قد تو گشتم به چمنها

شب نیز در اندیشه گیسوی تو باشم