شمارهٔ ۱۴۹۵

عشقت نصیب من همه غم داد، درد هم

هوش و قرار من نشد و خواب و خوردهم

دردا که آه گرم به تنهائیم بسوخت

تنها نه آه گرم که دمهای سرد هم

عشاق را کسی که جفا گفت، عیب کرد

دید آنچه گفت و یاد کند آنچه کرد هم

جرمم که از وفاست ببخشای و عفو کن

اینک شفیع خون دل و روی زرد هم