شمارهٔ ۱۴۹۶

ماهی رود و من همه شب خواب ندانم

وه این چه حیات است که من می گذرانم

گفتی که «چسانی، ز غمم باز نگویی؟»

من با تو چه گویم، چو ندانم که چسانم؟

یک شب ز رخ خویش چراغیم کرم کن

تا قصه اندوه توام پیش تو خوانم

بوده ست گمانم که ز دستت نبرم جان

جاوید بزی تو که یقین گشت گمانم