شمارهٔ ۱۴۹۸

ابر می بارد و من بار سفر می بندم

چشم می گرید و من از تو نظر می بندم

چشم گریان به لبش داشته، یعنی در راه

بر سر آب روان پل ز شکر می بندم

جان گسسته ست گره می زنمش از گریه

گرهش سست تر است، ار چه که برمی بندم

بهر بستن به دگر چیز همی آرم دست

وز تحیر به غلط چیز دگر می بندم