شمارهٔ ۱۵۰۲

بس به مویت اسیر شد جانم

گر گذاری، گریخت نتوانم

چون در آیی، نمی شناسم فرق

کین تویی در درونه با جانم

می نگر، من ندانمت گه گه

بس به نظاره تو حیرانم

نظر مردمان و دیده بد

بر تو چون پیرهنت لرزانم