شمارهٔ ۱۵۰۹

بهار آمد، ولی سرو گلستان چون توان کردن

که بی یاران خود، حیف است گشت بوستان کردن؟

گسسته سلک صحبت دوستانم باز و من زنده

بدین خواری نه از راهست یاد دوستان کردن

مرا گویی «فراموشش کن و آزاد شو از غم »

مسلمانان، چنین رویی فرامش چون توان کردن؟

بگویند آن مسافر را که صد پاره شده جانش

کم از یک نامه ای کز وی توان پیوند جان کردن؟