شمارهٔ ۱۵۲۵

نه بی یادت برآید یک دم از من

نه بی رویت جدا گردد غم از من

بزن بر جانم آن زخمی که دانی

به شرط آن که گویی «مرهم از من »

دلم را خون تو می ریزی و ترسم

که خواهی خون بهای دل هم از من

مرا از هر که دیدی پیش کشتی

مگر کس را نمی بینی کم از من