شمارهٔ ۱۵۲۷

از همچو تویی برید نتوان

بر تو دگری گزید نتوان

تا چند کشم جفایت آخر

محنت همه عمر دید نتوان

زین پس من و جور عشق و تسلیم

کز آمده سر کشید نتوان

غم سینه بسوخت، چون توان کرد؟

خود پرده خود درید نتوان