شمارهٔ ۱۵۴۳

ز اندازه بگذشت آرزو، طاقت ندارم بیش از این

دیدم که هجران چون بود، دیگر نیارم بیش از این

دل تشنه دیدار تو، جان میهمان یک نفس

ای آشنا، از در مران، بیگانه وارم بیش از این

بگذار بوسم پای تو، بس از جهان محنت برم

هم، جان تو، کاندر جهان کاری ندارم بیش از این

آزرده دیرینه را یک غمزه زن کان به شود

مرهم نمی خواهد ز تو جان فگارم بیش از این