شمارهٔ ۱۵۴۷

گر چه ز خوی نازکت سوخته گشت جان من

سوی تو می کشد هنوز این دل ناتوان من

خواب نماند خلق را در همه شهر از غمت

دور شنیده می شود در دل شب فغان من

هیچ غبارت از درون می نپذیر دم سکون

گر چه شد آب جمله خون در تن ناتوان من

وه که ز جور چون تویی نام غبار بر زبان

نیست کسی که بفگند خاک بر این دهان من