شمارهٔ ۱۵۵۰

آخر، ای خود بین من، روزی به غمخواری ببین

از گرفتاری بپرس و در گرفتاری ببین

اینک اینک بر سر کوی تو زارم می کشند

گر ز کشتن باز نستانیم بازاری ببین

چون نخواهی دید آن خونریز را، ای دیده، بیش

باری این ساعت که در قتل است بسیاری ببین

نیست همدردی که گویم حال خود را، ای صبا

بلبلی نالنده تر از من به گلزاری ببین