شمارهٔ ۱۵۵۲
صبح دولت می دمد یا خود رخ جانانست این
بوی گل می آید این یا بوی آن بستانست این
دیدم از خنده نمک ریزانش، گفتم «برکه باز»
هم به خنده گفت «بهر سینه بریانست این »
ز آب چشم من گیاه مهر می روید مدام
بنگر، ای نامهربان، تا چه عجب بارانست این
جانم از هجران برون رفته ست و می بینم ترا
دل گواهی می دهد با من که اینک آنست این