شمارهٔ ۱۵۵۶

نام گل بردن به پیشت بر زبان آید گران

دم زدن بی یاد رویت از دهان آید گران

در ترازوی دل ار سنجم ترا با جان خویش

از لطافت تو سبک آیی و جان آید گران

ابرویت در سینه ام بنشست و می لرزم ز بیم

کاین چنین توزی بر آن زیبا کمان آید گران

گر بمیرم از غمت، روزی ندارم غم، جز آنک

بر چنان خاک عزیزان استخوان آید گران