شمارهٔ ۱۵۶۶

خویش را در کوی بی خویشی فگن

تا ببینی خویش را بی خویشتن

جرعه ای بر خاک میخواران فشان

آتشی در جان هشیاران فگن

هر که را دادند مستی در ازل

تا ابدگو «خیمه در میخانه زن »

مرغ نتواند که در بند زبان

صبحدم چون غنچه بگشاید دهن