شمارهٔ ۱۵۷۸

بنشست عشق یار به جانم چنان درون

کز عافیت نماند نشانی در آن درون

خوناب گشت و کشته نمی گرددم هنوز

آن آتشی که هست درین استخوان درون

هر کس زدی ز مردن فرهاد داستان

ما نیز آمدیم در این داستان درون

یارب، کسی بد که زبانم برون کشد

یک دم ز ناله می نرود از دهان درون