شمارهٔ ۱۵۸۶

باز آمد آن که سوخته اوست جان من

خون گشته از جفاش دل ناتوان من

هر چند بینمش، هوسم بیش می شود

روزی در این هوس رود البته جان من

آنجا طلب مرا که بود گرد توسنش

روزی اگر ز خاک نیایی نشان من

ای زاهد، آن قدر که دعا می کنی مرا

نامش بگوی بهر خدا از زبان من