شمارهٔ ۱۵۹۴

چنین که بی تو زمان نمی توان بودن

نه مردمی بود از چشم ما نهان بودن

دمی به سوی من آی، ار چه عیب شاهان است

به کنج محنت درویش میهمان بودن

ز دیده گوهر و در بر درت فشانم، از آنک

نه دوستیست به کوی تو رایگان بودن

صبور بودنم از دیدن رخت گویند

چرا ز دیده نباشم، اگر توان بودن؟